تبليغاتX
اَمل_چمران
سر بندهای فراموش شده

بازم عيد قربون . ميشه گفت يكي از قشنگترين روزهاي زندگيم.و خدا رو شكر امسال مث سالهاي قبل همه افراد خونوادم كنار هم هستند...

اين روزا دل آدم هوايي ميشه با تصاويري كه امسال مستقيم از صحراي عرفات پخش ميشه...تو چشات اشك و تو دلت حسرت و اون وسط وسطا حسادت به همه اونهايي كه محرم شدن و ...ياد عمو جون افتادم كه دو سال قبل وقتي از حج برگشت اونقد خسته بود و بيخوابي كشيده بود كه تا چند هفته اصلا حالش خوب نبود...

اما نه،حاج عموي من خسته نشد خودش گفت نذر كرده بود 5 بار قرآنو ختم كنه و فقط موفق به 3 بار ختمش شد،حال و هواي چشماش خستگي نداشت باروني غربت بقيع بود و حسرت اونجا مث يه سنگ رو سينش سنگيني ميكرد...

حالو هواي دعاي عرفه كه يادمه 2 سال پيش بعد كلاس با بچه‌ها رفتيم مسجد جامع محمودآباد و اونجا دعاي عرفه خونديم.

مهديه، ميترا، سما، زهره، فاطمه، فروغ، طيبه، محدثه

 

چقدر اون روز هواسرد بود و چقدر اون روز قشنگ بود و تكرار نشدني...

قربوني هر سال كه دعاي قربوني رو من ميخونم و وقتي ميرسم به "تقبل مني"  بابا با يه سوزي ميگه تقبل مني...بابا هر سال دلش هواي منا كرده...

بي هوا دلم ميره پيش....حضرت ابراهيم هم اسماعيل رو برد قربانگاه و گفت :تقبي مني  

و خدا ديد كه ابراهيم سر تا پا گوش به فرمان اونه و ...بقيه ماجرا رو همه ميدونيم...

و ابراهيم ترسيد نكنه خداوند قرباني اونو ازش قبول نكرده اونو لايق ندونسته...

ندا اومد:ابراهيم،خداوند اراده كرده قرباني رو از تو تو كربلا قبول كنه

و دعاي عرفه و صحراي عرفات يعني حجي كه حاجي لباس احرام نپوشيده يه حج بالاتر اونو به كربلا دعوت مي‌كنه...ميره تا حج ابراهيم رو تموم كنه...ابراهيم قرباني رو تو كربلا تقديم خداوند مي‌كنه

و خواهري كه كنار بدن برادر رو مي‌كنه سمت اسمون و ميگه:

"اللهم تقبل هذا القربان"

 

***                    ***                      ***               *** 

پاورقي:

1.ميشه همه رو دعا كرد اينجوري يه پل زدي سمت خدا تا زودتر به اون برسي

2.جاي خيلي‌ها امسال خاليه.

3.ميشه از خدا خواست تو صحراي عرفات دعاي عرفه خوند...عرفه خوندن معرفت ميخواد...

4.وقتي دعاي عرفه ميخوني همه مارو دعا كن...شما دعات زودتر مستجاب ميشه

5.اباصالح:التماس دعا

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 9:39 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

زائري باراني‌ام آقا به دادم ميرسي؟

بي پناهم خسته ام مولا به دادم ميرسي؟

گرچه آهو نيستم اما پر از دلتنگي‌ام

ضامن چشمان آهوها به دادم ميرسي؟

من دخيل التماسم را به چشمت بسته‌ام

هشتمين دردانه زهرا به دادم ميرسي؟

 

***                 ***                   ***

 

پاورقي:

دلم هوايي حرمته آقا

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 10:32 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

زردي رنگش چشاتو خيره كرده بود يا رنگ چشايي كه عشق رو نثارت ميكرد و سرشار از زندگي بود؟؟...

سرشار از زندگي و سرمست از با تو بودن و با تو يكي شدن!

روزهاي تنهايي و بي‌كسي ميرفت كه تموم بشه از حالا هر چي بود همش با هم بودن بود!!

وقتش كه رسيد گرماي دستش رو رو دستت احساس كردي.

و حلقه‌اي كه آروم آروم انگشتانت رو محاصره ميكرد...

تپش قلبت بيشتر از قبل شد!

يه هيجان دروني كه نفس كشيدن رو برات سخت ميكرد!

انگاري اين حلقه راه گلوتو بسته بود اما همش عشق بود و نويد يه زندگي تازه!

بهش با عشق نگاه ميكردي و تو دلت قسم ميخوردي تا دم مرگ اونو از خودت جدا نكني كه شروع يه پيمان جديد بود...

به اندازه يه كتاب حرف داشتي اما اين حلقه به تنهايي ترجمه تمام حرفهاي نگفته بود

به حلقت با عشق نگاه كردي و من با حسرت!!!

حسرت روزهاي با تو بودن كه داشت رنگ ميباخت...

حسرت قلبي كه تمامش به نام من سند خورده بود و با اين حلقه همش بر باد ميرفت...

حلقه‌اي كه انگشت تو رو سخت فشرد و فشارش تا قلب من رسوخ كرد و راه نفس منو بند آورد!!!

هر بار كه بهش نگاه كردم دنياي ارزوهاي من بود كه حصار شده بود و يه تابلوي بزرگ "ورود ممنوع" خورده بود به ابتداي شهر قلبت...

دستات گرچه مثل سابق تو دستم بود اما اين حلقه لعنتي نذاشت لذت با تو بودن رو مزه مزه كنم...

حلقه‌‌ي عشق تو كه وجودم رو محاصره كرده بود وجود مادي نداشت،سندي نداشت،كسي پاي بودنش امضا نزد..هيچ شاهدي نداشت جز خدا...

هر بار كه گرماي دستت رو احساس ميكردم يا مثل سابق دستات رو فشار ميدادم سردي حلقه دستت روحم رو منجمد ميكرد!!!

پشت اين حلقه خيلي چيزها بود..كلي حرف نگفته و كلي...

من موندم و كلي خاطره و خواهش بيجا براي ادامه با تو بودن...

اصرار بيهوده‌اي بود مثل سابق بودن...اين حلقه منطقه ممنوعه بود...

               ---    "  من از حلقه بيزارم"    ---

....

پاورقي:

 

                     "تو از آن دگري رو كه مرا ياد تو بس

                                              كه تو خود داني من از كان جهاني دگرم"

1....همه جا هستي...عطر نفسهايت تمام بودنم را پر كرده.من دلم تنگ است همين*

2.تقديم به هم‌نفسهايم...آنانكه نبودنشان و نديدنشان دليلي نيست براي از ياد بردنشان.

"مرواريـــــــــــــــــــــــد"

+ نوشته شده در  جمعه دهم مهر 1388ساعت 8:40 بعد از ظهر  توسط سما_مروارید  | 

بانگ رحيل مياد...ماه رمضون ماه خوب خدا داره بار و بنديلشو جمع ميكنه...

ماه خاطرات تكراري اما قشنگ...
كي ميدونه تا سال ديگه توفيق داريم بازم مهمون ماه خدا باشيم يا نه؟؟
چقدر امسال خدا لطف كرد مثل هميشه...چقدر شبهاي قدر امسال قشنگ بود.خدا خير بده حاج اقا كياني روحاني محلمونو.كلي تغيير تحول ايجاد كرد...مخصوصا شبهاي قدر...
چقدر روزهاي اول حالم گرفته بود..سالهاست كه گوشم عادت كرده به صداي دعا خوندن حاج حسين پيرمرد محل...روزاي اول كه حاجي مسجد نميومد انگاري يه چيزي كم بود..تا اينكه يه روز بعد نماز گوشم صداشو شنيد...خدا بهش سلامتي بده و غمي كه اين روزا به دلش چنگ زده رو تبديل به شادي كنه...
ديگه داره ماه سحري درست كردن ميره...ماه غروبهاي قشنگ...ماه دعاي سحر...ماه  شبكه اول و دعاي فرزاد جمشيدي و سحريهايي كه با اشك چشم قاطي ميشه و چه لقمه هايي كه با بغض از گلوت پايين رفته...خدا جونم:ممنون كه دعوتم كردي به اين مهموني....بارم رو سبك كن تا واسه 11 ماه آسوده باشم...
تو فيق بده بازم مهمونت بشم...

منو ببخش كه هميشه با يه دنيا شرمندگي اومدم و با يه دنيا خواهش رفتم...

مث هميشه ارحم الراحمين تويي و مثل هميشه روسياه من...

خداوندا:

تقديرم را زيبا بنويس.كمك كن انچه تو زود ميخواهي من دير نخواهم و آنچه تو دير ميخواهي من زود نخواهم.

 خدايا:

راهي نمي‌بينم،اينده پنهان است اما مهم نيست همين كافي ست كه تو همه چيز را مي‌بيني و من تو را...

 * * *               ***                * * *
پاورقي:

1.عيد سعيد فطر مبارك

2.هم نفس:سالروز ازدواجت مبارك

3.خدا جونم به من تو اين روزها صبر بده

4.روز 23 ماه رمضون يه نامه برام اومد.يه نامه كه ارزشش برام يه دنياست..يه هديه خوب خدا...ممنونم كه قبولم كردي

 "مرواريــــــــد"

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 5:45 قبل از ظهر  توسط سما_مروارید  |